Saturday, February 13, 2016

صحبت هاي پدر با چه گوارا





 قصد سفرداشت و عزم خود را جزم كرده بود. از او پرسيدم
چه مدت طول خواهد كشيد؟
گفت: يك سال، شايد هم بيشتر. با موتو سيكلت ميروم تا بتوانم همه جا را ببينم
گفتم: خسته ميشوي
گفت:آري ! خسته خواهم شد
گفتم: گرسنه ميماني
گفت: آري !  ميدانم
گفتم: ممكن ااست بميري
گفت: من  براي  مردن آماده ام، بايد بروم
از اينكه بخاطر سفري كه درپيش داشت از همه ي خانواده از همه ي روياهايش ميگذشت بسيار شگفت زده بودم.آن موقع نميدانستم اشتياق او به  سفر، ناشي از بي تابي هاي روح او براي كشف قلمروهاي جديد است
سفر او البته سفري توريستي نبود.او نميرفت تا ا ز اماكن تاريخي وبناهاي قشنگ عكس بگيرد. او ميرفت تا آدمها راكشف كند. ميرفت تا ازنزديك درشاديها و غم هاي مردمي كه نميشناختشان مشاركت كند.او با چشمانش از قلب انسانها مي نوشيد وبدين  سان عطش دل خود را فرو مينشاند.اوهميشه باشريك شدن درغمهاي آدمهاي ناشناختته و دور ومرهمي باشد برزخمهاي ديگران و التيامي باشد بر اندوه هايشان...او با همه ي  مردم جهان احساس يكي بودن ميكرد
براي او درآميختن با سرنوشت مردم ، سرگرمي وتفنن نبود ،او آرزوي انجام كارهايي را داشت كه بزرگ و طاقت فرسا بودند و آنها را  شجاعانه محقق ميكرد.او اعتماد به نفسي الهام بخش براي همگان داشت، قله ها دوست داشت وبراي فتح آنها تمامي توان خود را به كار ميگرفت
ارنستو تصميم داشت خود را در آستانه ي انسانيت قرباني كند

تلگرام ما 
@onlinepress

0 comments:

Post a Comment

Loading